انسان ، دشواریِ وظیفه است . . .
وقتی سرما خودشو جا بده لای دلتنگی هات تازه می فهمی تنهایی ات رو .
وقتی شبی رو گذرونده باشی که بارون عجیبی توش باریده باشه . شب تولدت .
وقتی پنجشنبه باشه و تو خوشحال باشی که مجبور نیستی بری سر کار . اون روز
روز تولدت باشه ، اون هم درست وسط پاییز . اره وقتی رسما پاییز می شه
انگار آدم جور دیگه ای دردش می گیره . ماشینو یه گوشه ای پارک کردم و دیدم اینقدر وقت دارم برای یه قدم زدن
حسابی . شروع کردم به راه رفتن ، اون هم روی جدولای کنار خیابان .فک کردم
به اندازه ی این جدولا آدم سبز و سفید هست توو این شهر . که هر کدومشون یه
جورن برای من . من هی که پامو برمیداشتم و میزاشتم فکر بود که می رفت و
میومد . دستام تو جیبم بود و سرم پایین . یکیش صافه صافه . بهت قدرت میده
. میتونی خیلی مطمئن روش وایسی و به هر چی میخوای برسی . بدون اینکه یه
لحظه ترس سقوط بیاد سراغت ! یکیش کجه کجه . باید از روش بپری . یا شایدم
نه! باید با احتیاط پاتو بزاری روشو رد شی ! ولی باید حواست حسابی جمع
باشه ! اون یکی روشو کندن ! لغزندس ! هیچ اطینانی بهش نیست ! ولی ترس هم
نداره . نگاه می کنی و رد میشی ! یهو وسطاش یه جدول نیست می شه . جاش
خالیه . "جاش خالیه" . مکث میکنی . میپری و میری . ولی "یادت نمی ره که
جاش خالی بود . جاش خالیه هنوز ." همینطور رد میشم و میرم جلو . و خوشحالم
که هیچ ماشینی بهم چپ نگاه نمیکنه . هیچ کس نمیگه بیا پایین . حتی نمیگه
آی ! نیفتی ! که بگم ولی من حواسم هست . نمیوفتم . امروز 23 سالگی ام تمام می شه و من کم کم احساس میکنم دارد زود میگذره
. داره این سراشیبی مرگ کم کم می رسه . آدم این جور مواقع نمی دونم چکار
کند . خودم رو میگم . مدام این لفظ نفرت انگیز "کار مفید" جلوی منه .
واقعا چه کاری مهم است و چه کاری مهم نیست ؟ آدم باید کند و چه جور باشه
که بعد ها کمتر حسرت جوانی اش را بخوره ؟ باید روی چه چیزی دست گذاشت ،
باید با چه کسی بود ، از که دوری کرد ، کرا عشق ورزید . ساده نیستم و حتی نمی دانم از کجای این ناکجا آباد آخرین آمده ام چیز خاصی هم به یادم نمی آید تنها از آنجا که یادم هست من فقط یک رویا بوده ام که آن هم آنقدر دورافتاده بوده ام که به ذهن کسی خطور هم نکرد . همه اش در یک لحظه اتفاق افتاد . نه بوقی آمدنش را نشان داد و نه چراغی نزدیکی اش را فریاد کشید . بعد هم آنچه باقی ماند دختری بود که دوست داشت تا ابد زیر آن باران پایش را روی پدال گاز این ماشین لعنتی فشار بدهد . ساعت دیر است . امان امان امان از خواب هایمان در بیداری امان از مرگ هایمان در زندگی امان امان امان امان خوب است که از بین این همه آدم تو نه خواننده حرف های مزخرف منی نه آنچنان مخاطب حرف های مزخرف من نه این چنین بهانه زدن حرف های مزخرف من خوب است نیستی نبودن خوب است آدم با نبودن ش در این تراژدی بی تقصیر و بی سهم باشد خوب است نیستی آخر یک روز با باد به باد می روم ، که نه غصه رسیدن به مقصدی را داشته باشم ، نه انتظار استقبالی را. شب هایم درد می کند آسمانم درد می کند به روی خودم نمی آورم " من " درد می کنم .
"پورمند"
| Design By : Night Skin |
