تبليغاتX
انسان ، دشواریِ وظیفه است . . .

انسان ، دشواریِ وظیفه است . . .

+ آن روزها . .


ما احمقانه عاشق شدیم  و

صادقانه خیانت کردیم

و اینگونه شد که قصه ما بر سر زبان ها افتاد . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ شبانه


تمام کلمات را فشردم و فشردم ،

شد یک کلمه :

"عزیزم "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ قهوه بدون شکر

 

خاطره ها سه دوره دارند:

اوایل چنان نزدیکند که می گوییم

انگار همین دیروز بود.

جان در پناهشان می آرامد

و جسم در سایه شان سر پناهی می یابد.

خنده هایی است که فرو ننشسته و اشکی که همچنان جاری ست

لکه جوهری روی میز که هنوز هست

و بوسه خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود...

اما چنین حسی دیری نمی پاید...

 

زمانی میرسد که درآن سر پناه دیگر نیست

در جایی پرت به جایش خانه ای تنهاست

با زمستانی سردسرد و تابستانی سوزان

خانه ای سراسر خاک گرفته و لانه عنکبوت ها گشته

جایی که نامه های عاشقانه آتشین خاکستر می شوند

و عکس ها رنگ می بازند

آدم ها طوری آن جا می روند که به گورستانی

باز که می گردند دست ها را با صابون می شویند

اشكها روانشان را پاك كمي كنند و سخت آه مي كشند...

(آنا آخماتوا)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ Gone days

 

نترس ؛

عادت می کنیم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam 

+

 

همیشه دم غروب که می شه چشمای هر آدمی یه حرفی برای گفتن داره . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ روزی برای تو خواهم گفت . . .

 

نمیدانم چند ماهه که سفر رو ٬ به پیراهنم سنجاق کردم ؟! چند وقت است که چراغ این جا رو خاموش کردم ؟!

مدت هاست كه خیلی تو نخ اعداد و ارقام نیستم ٬ چون به گمونم همیشه تقریبی هستند و باید آخرش به قلب رجوع کرد .

اما گاهی اوقات ٬ باید اسبابتو جمع کنی ٬ کوله پشتی تو بندازی و بری . . . کجاشو دقیق نمی دانم .

آخ .

روزهای دور . روزهای نزدیک .

اما می خوام بگم ٬ تو تمام این مدت یاد تمام همسایه هایی بودم که این جا هرزگاهی خبری از هم می گرفتیم . یعنی دقیقا می خوام بگم ٬ دلم برا همتون تنگ بود . خیلی زیاد . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ خواب های بودار

 

بعضی خواب ها بو دارند .

بیدار که می شوی یادت نمی آید آن خواب را . اما دور و برت بوی خاصی می آید . بو می کشی . این بو تصویر دارد . نه یک تصویر خاص . چند تصویر درهم و مغشوش شاید بی ربط . یکی یکی مرور می شوند این تصویر ها در ذهنت . هنوز داری بو می کشی . ها ! تازه می رسی به "او" . می رسی به تصویر او .

دراز می کشی و در خواب ادامه این بوی خاطره انگیز را استشمام می کنی .

اطرافت هنوز پر است از تصویر . آن رایحه هم که دارد غوغا می کند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  | 

+ اسطوره ی حرف

 

در حرفِ تو جز تو نیست

جز تو در حرفِ تو حرفی نیست

شاخه در باد جز به باد

جز به حرفِ باد

حرفِ خودش را

جز به گوش باد  نمی گوید

جز به حرف

حرف !

دوزخِ زیبای باد ، آزار !

بیازار ! 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam 

دیفینیسیون : زندگی ؟

 

بی هوده نشست و طرح فردا را زد

در خاطر قطره نقش دریا را زد

نقاش میان خنده هایش می گفت :

<< مخلوق من این نبرد را می بازد >>

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam 

و باز هم فروغ

 

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مرده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که

پرواز را به خاطر بسپارم . . .

 

بعد از سال ها امسال کامیار رو تو تولد فروغ داشتیم . به دل نشست خوانش شعرهای فروغ از دهان او و جستجوی نشانه ای از بانو در چشم های او

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط eNafarAdam  |